گفتم که آشیان کو گفت آشیانه با من
گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست
گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من
گفتم بهانه ای نیست تا پر زنم به سویت
گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من
گفتم به فصل پیری در من گلی نروید
گفتا که من جوانم فکر جوانه با من
گفتم که خان و مانم در کار عاشقی رفت
گفتا به کار خود باش تدبیر خانه با من
گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت
گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من
گفتم ز عشق بازی در کس نشان ندیدم
زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من
گفتم دلم چو مرغی ست کز آشیانه دور است
دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من
گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر
گفتا که مهربان باش اشک شبانه با من...
مهدی سهیلی
چگونه قطره قطره آب می شود...
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود...
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن...
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود...
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمان ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بی کران به جاودان...
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود...
فروغ فرخزاد
با چشم تر رفتم...
به دل امید درمان داشتم
درمانده تر رفتم...
تو کوته دستیم می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم
به سر رفتم...
نیامد دامن وصلت به دستم هرچه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی
خونین جگر رفتم...
حریفان هریک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم
که دنبال هنر رفتم...
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی...
به من تا مژده آوردند
من از خود به در رفتم...
تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من
که از خار غمت ای تازه گل
خونینه پر رفتم...
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هرجا که رفتم
در به در رفتم...
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذار من
از این ره برنمی گردم که چون
شمع سحر رفتم...
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی؟
دریغا آخر از کوی تو با غم
هم سفر رفتم...
هوشنگ ابتهاج
اکنون که پیدا کرده ام بنشین تماشایت کنم
الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سرا پایت کنم
بنشین که من با هر نظر با چشم دل با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت کنم
بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
بوسم تو را با هر نفس ای بخت دور از دسترس
ور بانگ برداری که بس غمگین تماشایت کنم
تا کهکشان تا بی نشان بازو به بازویت دهم
با همزمانی همدلی جان را هم آوایت کنم
ای عطر و نور تو امان یک دم اگر یابم امان
در شعری از رنگین کمان بانوی رویایت کنم
بانوی رویاهای من خورشید دنیاهای من
امید فرداهای من تا کی تمنایت کنم؟
فریدون مشیری
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی ...
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه ...
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هم آوازم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ...؟
فریدون مشیری
"دوستی" نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد ...
بی گمان "سنگدل" است
آنکه روا میدارد
"جان" این ساقه نازک را
"دانسته"
بیازارد ...
در زمینی که ضمیر من وتوست
از نخستین دیدار
"هر سخن"
"هر رفتار"
"دانه" هایی ست که می افشانیم
"برگ و بار"ی ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش "مهر" است
گر بدان گونه که بایست به بار آید ...
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو درآمیزد
این روح لطیف
که تمنای وجودت همه "او" باشد و بس
بی نیازت سازد
از همه چیز و همه کس
زندگی ...
گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن "دوست" نباشد
همه درها بسته ست ...
در ضمیرت اگر این "گل" ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور "عشق"
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از "نو" کاشت ...
آب و خورشید و نسیمش را از مایه "جان"
خرج
می باید کرد
رنج
می باید برد
"دوست"
می باید داشت ...
با نگاهی
که در آن شوق برآرد فریاد ...
با سلامی
که در آن نور ببارد لبخند ...
دست یکدیگر را
بفشاریم به
"مهر"
جام دل هامان را
مالامال از
"یاری"
"غمخواری"
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند:
شادی روح تو
ای دیده به دیدار تو شاد ...
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
"تازه"
"عطر افشان"
"گلباران" باد ...
فریدون مشیری
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
***
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچون باران
دامنم را رنگ می زد
***
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند... شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز بودم...
فروغ فرخزاد
هرکس به تماشایی رفته ست به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
یا چشم نمی بیند یا راه نمی داند
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
دیوانه ی عشقت را جایی نظر افتاده ست
کان جا نتواند رفت اندیشه ی دانایی
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش
آن کش نظری باشد با قامت زیبایی
گویند رفیقانم در عشق چه سر داری
گویم که سری دارم در باخته در پایی
در پارس که تا بوده ست از ولوله آسوده ست
بیم است که برخیزد از حسن تو غوغایی
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
سعدی
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...؟
***
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
***
... در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دست های تو توانایی آن را دارد
- که مرا
زندگانی بخشد ...
چشم های تو به من آرامش می بخشد
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست...
***
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی...
***
... گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی روی تو را
کاشکی می دیدم...
شانه بالا زدنت را
- بی قید-
و تکان دادن دستت که
- مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر را که
- عجیب! عاقبت مرد؟
- افسوس
کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
" چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟..."
***
با من اکنون چه نشستن ها خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
***
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وانکنیم
***
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
***
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن
در آویزد...
حمید مصدق
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
***
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
***
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
***
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ...
من همه محو تماشای نگاهت ...
***
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
***
یادم آید تو به من گفتی:
" از عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!"
با تو گفتم :"حذر از عشق! ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم...
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم - نه گسستم ..."
***
باز گفتم که :" تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم!"
***
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت ...
***
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
***
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم - نرمیدم
***
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
***
بی تو
اما...
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!
فریدون مشیری
.: Weblog Themes By Pichak :.
