X
تبلیغات
اشعار عاشقانه و دوست داشتنی

پرتره

 
 
سرت را کمی خم کرده ای

در روسری سرسری ات

و رژ صورتی تو

رنگ پلنگ کارتون کودکی ست پنداری

-ونوس برنزه ی من با چشم های کلئوپاترا-

که با تماشایت هفت ساله می شود این مرد میانسال

چال های کنج لبانت را دوست می دارم

چرا که پیام آور خندیدن تواند در عکس یادگاری

 

آرزو می کنم خنده ات

تنها به عادت مرسوم عکس گرفتن نبوده باشد

و تو خندیده باشی

در آن لحظه از ته دل

چرا که خنده تو

"جهان را زیبا می کند"

 

عکاس کادر را بسته

و من نمی توانم بفهمم

به شاخه ی درختی تکیه داده ای

یا شانه ی مردی...

اما هر یک از این دو باشند هم

توفیری نمی کند

چرا که تو زیباترین پرتره ی روزگار منی

فرشته ای که در چشمانش

هکتار هکتار مزرعه قهوه می سوزند

و هیچ مردی نمی تواند به حلقه ای زرین

صاحب سرزمین درون سینه اش شود!

 

یغما گلرویی

 

"بعضی اوقات

"خوشبختی" انسان

 با دیدن پیامی

از کسی که دوستش داری

 تکمیل می شود

و اکنون من خوشبختم..."



یکشنبه چهارم اسفند 1392 |

...

 
 
ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی

حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی

گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

 

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

 

ممنونم بابت شعرای قشنگت



سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 |
صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من یزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

... و خاصیت عشق این است!!

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

... بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

(و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد)

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

و آن وقت

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید


سهراب سپهری 



شنبه دوازدهم بهمن 1392 |

؟

 
 
مرد می خواهد 

که وقت رفتن 

بدون تعمق

مردانه بماند

و ... شانه ای شود

برای اشک هایی...

که از شوق و اضطراب

ناخودآگاه

برگونه ی یار می خیزد

و... به دنبال دست های مردانه ایست

که مهربانانه

ببوید

ببوسد

و آرام و موقرانه

در گوشش بخواند

" ماندنت را دوست دارم"

بعد بی صدا نگاهش را

به سرزمین چشم هایش

گره بزند

و رویاهای شبانه اش را

در آغوشش

تا خود صبح زندگی کند...

 

مه.دی

 نویسنده ی وبلاگ  

http://blacknotesofacrazy.blogfa.com/



یکشنبه ششم بهمن 1392 |
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت؟ باکی نیست...

سلامت را بکن بگذر

نگه بر پیش پا کن گوشه چشمی به بالا هم

که شاید در میان ابر تاریک نفس هایت

کسی دست محبت سوی تو دارد

سلامت هم مثال صد سلام گرم دیگر در هوای سرد یخ بسته؟

سلامت گوش کس نشنیده شاید، تو شنیدستی سلامم را؟

مسیحای جوانمردت که شاید مرد روز پیش

خودت ترسای پیر پیرهن چرکین دیگر شو...

هوا سرد است... آری! ناجوانمردانه، می دانم...

بیا گرما بده، برخیز آتش شو

بیا سرخی آتش را نشان ده سرخی سرمای، رسوا کن

به امید سحر نتوان نشستامروز، غوغا کن

بیا من منتظر می مانم ای مهمان...

حسابم ذره ای از تو، که من را برفروزد بس...

چه خوش وامت ادا کردی!!

بیا من چشم در راهم...


سید مهدی دلیلی



شنبه پنجم بهمن 1392 |

زمستان

 
 
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کسی یازی 

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت 

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

آی... دمت گرم و سرت خوش باد 

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی رنجور 

نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در، بگشای،دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیس، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است...

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان

نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است...


مهدی اخوان ثالث




دوشنبه شانزدهم دی 1392 |
گفتی دوستت دارم...

و من... به خیابان رفتم!

فضای اتاق برای پرواز 

                   کافی نبود...!


گروس عبدالملکیان



چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 |
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

 همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است... 



شنبه شانزدهم آذر 1392 |
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم



سه شنبه دوازدهم آذر 1392 |
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا
 
شهریار


چهارشنبه یکم آبان 1392 |

 

وی پی ان